X
تبلیغات
گردان بلال

گردان بلال

خاطرات رزمندگان گردان بلال لشکر 7 ولیعصر (عج)

کربلا 4 اسیر شدن فرمانده هادی کیانی (فرمانده دسته گروهان فتح گردان بلال )

شب عملیات کربلای 4 سوار بر قایق ها جزیره مینو را به سمت جزیره سهیل که آن طرف اروند در خاک عراق بود ترک کردیم .
عملیات شروع شده بود عرض رودخانه اروند در ان منطقه زیاد نبود . ما جزء گروهان فتح از گردان بلال بودیم و در قسمت سمت چپ گردان ماموریت حمله به خط دشمن و تسخیر آن را به عهده داشتیم .
چراغ قوه هایی که بر روی خط دشمن علامت حضور نیروهای اطلاعات عملیات و تخریب را می داد.
معمولا در چنین عملیات هایی که به آبی خاکی معروف بودند معمولا نیروهای غواص ابتدا به خط دشمن هجوم برده و پس از درگیر شدن و شکستن خط آنها سایر نیروها های خشکی با قایق برای ادامه درگیری وارد عملیات می شوند .
اما این بار به دلیل عدم رسیدن غواصان گردان همجوار به خط دشمن و شروع عملیات در دیگر خطوط و درگیر شدن نیروها به ناچار مستقیم با دشمن درگیر شدیم و چون عراقی ها آمادگی کامل داشتند با تمام سلاح های خود ما را زیر آتش گرفته بودند به محض پیاده شدن از قایق ها که ما را میان آب های ساحلی دشمن ودر پشت نیزار ها پیاده کرده بودند بخاطر حجم سنگین آتش دشمن زمین گیر شدیم .تعداد زیادی از بچه های گروهان زخمی و شهید شده بودند بخاطر فاصله ای که بین ما و سایر نیروهای گردان ایجاد شده بود و فشاری که دشمن بر ما می آورد امکان پیشروی را از ما گرفته بود .
لباس های خیس سرمای طاقت فرسا ی دی ماه و حضور در نیزار هاباعث شده بود تا توانی در دست ها و پاهای مان نماند . از شدت سرما خ.ن زخم بچه ها هم بند آمده بود .
آقا هادی فرمانده دسته ما بود و من بی سیم چی ایشان بعد چند ساعت که در بین نیزار ها معطل مانده بودیم آقا هادی به من گفت تا سری به مجروحین بزنم بعضی از آنها شهید شده بودند و بعضی تقاضای کمک داشتند از طریق بی سیم با فرماندهی گردان تماس گرفتیم و شرایطمان را گفتیم .گفتند بخاطر کمبود نیرو امکان امداد رسانی نیست . و گفتند هر طوری خودتان می دانید عمل کنید .
عراقی ها همچنان ما را زیر آتش داشتند آقا هادی دو تیر به پشت کمرش اصابت کرده بود . تقریبا همه ما مجروح بودیم .
حدودا ساعت چهارونیم صبح بود که آقا هادی گفت چاره ای جز تسلیم شدن و اسارت نیست ...
راوی : آقای عظیم پویا

با تشکر از وبلاگ والفجر 8

البته روایت دیگری از این قصه شنیده ام که هادی کیانی و اطرافیانش با فریب دشمن در یک محور اشتباه وارد خطوط دشمن می شوند 


۸

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 0:19  توسط علیرضا  | 

صبح عملیات کربلای 4 گردان بلال در جزیره سهیل عراق

 

سرهنگ عبدارضا شمس آبادی

راوی : سرهنگ عبدالرضا شمس آبادی (بازنشسته نیروی هوایی ارتش)

صبح که شد تعدادی عراقی که شب در سنگر هایشان مانده بودند به اسرارت گرفتیم . از طرفی عراق شروع به ریختن آتش تهیه سنگین روی خط جزیره سهیل عراق که حالا در اشغال ما بود کرد.

میزان  و قدرت آتش آنقدر شدید بود که  برخی از سنگر های خط پود می شدند . لذا ما چند گونی برداشتیم و داخل نیزار ها موضع گرفتیم. تا ظهر آتش تهیه ادامه داشت.

دیده های بچه ها حاکی از این بود که تعدادی از نیروها روی آب هستند و در حال برگشتن به عقب هستند. ولی من از همرزمانم خواستم که تضعیف روحیه نکنند و تا فرماندهان دستوری ندادند ما اقدامی نمی کنیم .

حدود نیم ساعت گذشت جوزی که معاون هماهنگ کننده و رئیس ستاد گردان بلال بود به خط آمد و دستور داد که اسلحه های عراقیها باقی مانده در خط را منهدم کنید و به عقب برگردید.

در آن لحظه خبر نداشتیم که لشکر 7 ولی عصر (عج) جزء نادر یگان هایی است که موفق شده است مواضع دشمن را تصرف کند.

من سراغ یک دوشیکا رفتم و آنرا منهدم کردم . وقتی برگشتم آخرین قایقی که جزیره را ترک می کرد را دیدم که در راه برگشت به عقب  به وسط رودخانه اروند رسیده بود.

بچه های داخل قایق را صدا کردم ولی سکاندار علی رغم اسرار همرزمان حاضر به آمدن بسمت من نشد.

حالا من جزء محدود افراد  باقی مانده در جزیره سهیل بودم .غیر از من چند مجروح و افرادی که در پاتاق گیر کرده بودند در جزیره مانده بودند.

یک مجروح که از دیشب در باتلاق  گیر کرده بود از من تقاضای کمک کرد. من تلاش زیادی کردم ولی بدلیل نبودن امکانات نتوانستم و طنابی ،نتوانستم ایشان را از باتلاق خارج کنم و چند بار نزدیک بود خودم هم گرفتار شوم. لذا ایشان را رها کردم و با اسلحه و حمایل داخل آب پریدم. بدلیل اینکه خیلی سنگین بودم به زیر آب رفتم. با تلاش زیاد به سطح آب آمدم و از آب خارج شدم.حمایل خود را باز کردم. اما بدلیل سردی هوا ، دست هایم قدرت لازم جهت باز کردن بند های پوتین را نداشت.

دوباره با اسلحه و جلیقه نجات به رودخانه زدم.بعلت جذر رودخانه مرا بسمت خلیج می برد. لذا با دور  شدن از ساحل به منطقه ای رسیدم که عراقیها در خط آن حاضر بودند.

لذا بزودی تبدیل به سیبل عراقیها شده بودم. وعراقیها با تیربار و اسلحه های تک تیرانداز سعی در هدف قرار دادن من می کردند.صدای عبور تیر ها از نزدیکی سرم را بخوبی می شنیدم ولی به شنا کردند ادامه می دادم. امواج اروند تنها پناهی بود که دقت تیر انداز های عراقی را کم می کرد.

دو ساعت و نیم زمان سپری شد تا با شنا خودم را به ساحل ایران رساندم. در ساحل خودی یک ساختمان قرمز رنگ بود که دیوارش بسمت داخل فرو ریخته بود. ولی فنداسیون آن موجود بود.

در این لحظه دستم را بعلت سردی احساس نمی کردمو لذا مدتی با گل های ساحل بازی کردم تا دستم کمی جان بگیرد.

سپس با یک حرکت ناگهانی خودم را پشت فنداسیون انداختم . تیربارچی عراقی بلا درنگ سطح فنداسیون را برای مدتی زیر آتش گرفت. من برای مدتی همانجا ماندم . انفجار یک خمپاره نزدیکی من ، باعث شد مقداری لجن روی من بریزد.

از فرد خستگی خواستم اسلحه را از خودم دور کنم که یک گراز بزرگ را دیدم که از نزدیکی من فرار می کرذو لذا به اهمیت اسلحه پی بردم.

همینطور که خوابیده بودم . یکدفعه حضور یک تکه ابر باعث ایجاد سایه و تاریک شدن محل من شد.لذا من این اتفاق را خواست خدا تلقی کردم و روحیه گرفتم واز فرصت استفاده کردم و خودم را به حوضچه پشت ساختمان قرمز رنگ رساندم.

آنجا به یک غواص زخمی گردان عمار برخورد کردم که از دیشب آنجا بود. از او پرسیدم که آیا کمک  نیاز داری ؟

ایشان جواب دادن که مثل اینکه وضع شما از من بدتر است . شما اگر می توانی به عقب تر برو ، آنجا یک جاده است .  وقتی آنجا رسیدی برای من کمک بفرست .

زخمی که دیشب  بالای ابرو یم بر اثر انفجار نارنجک عراقی برداشته بود و مدتی هم آب و گل خورده بود. حالا ورم کرده بود و حالت وحشناکی به صورتم داده بود ولی خودم از شکل آن بی خبر بودم.

من به عقب رفتم به جاده که رسیدم یک لندگروز در حال عبور از جاده بود. که بلا فاصله با دیدن من ایستاد. و اسرار داشتند که مرا به عقب منتقل کنند. ولی من تقاضا ارسال کمک برای آن غواص را داشتم. لذا دذ نهایت دو نفر جهت کمک بسمت محل غواص رفتند. و من را در قسمت بار تویوتا لندگروز خوابندن تا به فرودگاه آبادان منتقل کنند.

زمستان بود و سرمای استخوان سوز خوزستان و تن خیس من و عقب وانت، دستم به راننده نمی رسید تا از ایشان تقاضا کنم که بگذارنند پیاده به عقب بروم.

به فرودگاه که رسیدم زخم صورتم باغث شده بود که یک چشمم بسته شود و حالت وحشناک صورتم تشدید شده بود.

حاج احمد کیانی آمد و احوال برادرش هادی کیانی را از من می گرفت. من هم دنبال برادرم محمدرضا می گشتم . ولی فقط هفت نفر از بچه های گروهانمان درفرودگاه آبادان بود.

آن شب برای ما خیلی سخت گذشت و مثل شام غریبان بود.

در عملیات کربلای 4 تمام فرماندهان دسته ، گروهان و گردان بلال یا شهید شده بودند و یا زخمی شده بودند.

فرمانده گردان عبدالحسین خضریان در ساعات اولیه زخمی شده بود. سید جمشید صفویان قائم مقام فرماندهی گردان بلال پیشتاز گردان بود که شهید شده بود. شریفی فرمانده گروهان و معاون گروهان خادم علیزاده  و ایرج اسماعیلی هر سه شهید شده بودند.هادی کیانی هم اسیر شده بود.

فردا آن روز ابتدا به اهواز و سپس با قطار به جهت درمان اصفهان منتقل شدم.

در اصفهان به جابجایی مجروحان کمک میکردم که یکی از مجروحان که خواستم جابه جا کنم برادرم محمدرضا بود..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 3:30  توسط علیرضا  | 

کربلای سید ، کربلای چهار

 

فرمانده گردان بلال عبدالحسین خضریان  (جانشین سابق تیپ 2 )

قائم مقام فرماندهی گردان بلال  شهید سید جمشید صفویان  (فرمانده سابق گردان بلال )

فرمانده گروهان فتح شهید عبدارضا شریفی نسب

معاون هماهنگ کننده گردان بلال  جوزی

معاون گروهان فتح شهید نعمت خادم علیزاده

فرمانده یکی از دسته ها حسین خیلاپور

فرمانده دسته دیگر شهید ایرج اسماعیلی (در عملیات هادی کیانی)

 

راوی سرهنگ بازنشسته نیروی هوایی ارتش عبدالرضا شمس آبادی

 

در موقعیتی  که قرار بود با گردان عمار  الحاق کنیم اینک عراقیها را هشیار کرده بودیم.

خیلاپور  و چند نفر دیگر به ما پیوستند و آنطرف جاده کنار نیزار ها موضع گرفتند . من و چند نفر همراه کنار دیوار دژ موضع گرفتیم.جلو دژ هم عراقی های باقی مانده شروع به آتش بسمت عقب خودشان که ما بودیم کردند.

شهید محسن ( ایرج) اسماعیلی عملیات والفجر 8 در وسط عکس . کنار شهید شیخی


ما همچنان زمین گیر بودیم که ایرج (محسن) اسماعیلی سر رسید . اوضاع را که دید فرمان می داد که زمینگیر نشوید. ابتدا کنار خیلاپور موضع گرفت و سپس بسمت ما آمد. یک صف پشت سر من تشکیل شده بود.ایرج همینطور که فرمان " بلند شوید و زمینگیر نشوید" را می داد خود را به من رساند و از موضع ما بالا رفت و بسمت جنوب حرکت کرد و قزلباف هم پشت سر او حرکت کرد. که هر دو آنها مورد اصابت قرار گرفتند. چون قزلباف نزدیکتر بود او را به عقب کشیدیم و پاسمان کردیم . ولی دستمان به ایرج نمی رسید.

مدتی گذشت تا اینکه یک نارنجک از سوی عراقیها نزدیک من پرتاب شد.که از نوع صوتی بود. من و نفر پشت سری از نارنجک ترکش خوردیم. وقتی صدای آخ نفر پشت سری را شنیدم متوجه شدم که صدای برادر کوچکم محمدرضا است. که هر دو ما با یک نارنجک زخمی شده بودیم.

محمدرضا از ناحیه پا مجروح شده بود  و من از صورت به او گفتم همین اینجا بمان تا تکلیف تیربار های عراقی روشن شود.

یک دسته از گردان عمار بفرماندهی علی س سر رسید. من به علی س گفتم که از این راه جلو نروید . یک آرپی زن با من همراه کنید تا از عقب و داخل نیزار ها برویم و تیربار ها را بزنیم و راه را باز کنیم. ولی فرمانده علی س من را هل داد و گفت برو کنار.

دسته فرمانده علی س رفت و چند تا از بچه هایش خوردند و دستخالی برگشتند.

بعدا با فشار بچه ها عراقیها یا تسلیم شدند و یا به عقب فرار کردند.

من محمدرضا را دوش گرفتم تا به یک قایق برسانم در راه به شرافت پور رسیدم که از من خواست که یک زخمی را که زیاد فریاد می کشید را به قایق برسانم و محمدرضا را بعدا ببرم. حسین ...  از ناحیه  پا زخمی  شده بود و روحیه خود را از داده بود را به دوش گرفتم و از محور گردان بلال بسمت قایق بردم . ایشان بعلت اینکه همراه سید جمشید بود پیکر پاک ایشان را به من نشان داد که در ساحل اروند آسمانی شده بود. خبر شهادت سید جمشید برای من تازه گی داشت.

ایشان را به قایق رساندم ولی وقتی بازگشتم از محمدرضا خبری نبود.

 



فرمانده سید جمشید صفویان - فرود گاه آبادان قبل از عملیات کربلا ی چهار


ادامه دارد ...............

 

خانواده شهید ایرج اسماعیلی همیشه اعتقاد داشتند که هر کجا که فرمانده سید جمشید صوفیان است  فرمانده ایرج هم همانجاست. لذا با دریافت خبر شهادت سید جمشید بسیار دنبال هم رزمان بودند تا خبری از ایرج بگیرند. بعدا که به منزل آمدیم چند بار خانه ما آمدند.  و جویا حال ایرج شدند.

اعتقادی که به حقیقت پیوست و سید جمشید و ایرج شهید یک عملیات و یک شب.

 

شهید ایرج اسماعیلی سالها میهمان جزیزه سهیل عراق باقی ماند. و شهید سید جمشید صفویان برای یک ماه مفقود بود.


 عکس فوق : پیام نوروزی شهید صفویان از تلویزیون (ویدئو نوروز 63 کلیک کنید )

نظر بهزاد


سلام غواصان گردان بلال وحمزه همزمان ودرساعت مقرربه خط دشمن هجوم بردند وانجا را فتح کردند ضمنا گردان کربلا سمت راست ما وان طرف نهر جزیره سهیل بودند

[پاسخ:]

با سلام
نقل راوی این بود که از یک محور سمت راست محور گردان بلال به علت مد با راهنمایی غواصان شوشتری وارد شدیم.  این محور میتواند محور گردان حمزه و یا محور گردان کربلا باشد. هر کدام که با گردان بلال همسایه بوده است
بنده با جستجو در اسناد نام  گردان کربلا را نوشتم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 20:15  توسط علیرضا  | 

کربلای چهار گردان بلال

 

فرمانده گردان بلال عبدالحسین خضریان  (جانشین سابق تیپ 2 )

قائم مقام فرماندهی گردان بلال  شهید سید جمشید صفویان  (فرمانده سابق گردان بلال )

فرمانده گروهان فتح شهید عبدارضا شریفی نسب

معاون هماهنگ کننده گردان بلال  جوزی

معاون گروهان فتح شهید نعمت خادم علیزاده

فرمانده یکی از دسته ها حسین خیلاپور

فرمانده دسته دیگر شهید ایرج اسماعیلی (در عملیات هادی کیانی)

 

 

راوی سرهنگ بازنشسته نیروی هوایی ارتش عبدالرضا شمس آبادی

 

دلاور مردان پایگاه چهارم شکاری در نبرد زمینی

 

 

بعنوان داوطلب از پایگاه چهارم شکاری یک معرفی نامه جهت شرکت در گردان خط شکن بسیج گرفتم. به  سمت محل استقرار گردان بلال کنار دریایچه سد تنظیمی علی کله حرکت کردم .

شب اول که وارد گردان شدم میهمان معاون گروهان فتح شهید نعمت خادم علیزاده بودم . از قضا شهید سید جمشید هم آنشب میهمان  همان چادر  بود. و اولبن آشنایی من و سید جمشید رقم خورد.

صبح به دسته خیلاپور معرفی شدم.که در نتیجه با برادر نوجوانم محمد رضا همرزم شدم. ولی خادم علیزاده دستور داد تا من و محمدرضا در یک دسته نباشیم . در نتیجه محمد رضا به دسته ایرج اسماعیلی رفت.

بعد از اتمام آموزش ازپلارژ  به اروند کنار و  از آنجا با کمپرسی به فرودگاه آبادان اعزام شدیم.فرمانده خضریان بعلت نزدیکی اردوگاه گردان با خطوط دشمن خیلی نگران لو رفتن اردوگاه بود. لذا به محل استقرار ما آمد و با آن  لهجه خاص و سریعش گفت " عراق همین روبروست و هیچ کس حق خارج شدن از درب فرودگاه را ندارد . اگر کسی خارج شد با همین کلت می زنمش "

داخل فرودگاه چند هواپیما  مسافربری نیمه سوخته بود و یک آتشبار توپخانه بود که مرتبا شلیک می کرد

من تک تیر انداز بودم ولی آموزش آرپی جی و دوشیکا را هم دیده بودم . و آماده بودم در صورت لزوم از اسلحه های غنیمتی بر علیه خودشان استفاده کنم.

بعد از چند روز که فرودگاه بودیم به جزیره مینو اعزام شدیم . روبروی جزیره مینو و آنطرف اروند رود جزیره سهیل  عراق بود که هدف گردان بلال  برای عملیات شبانه بود.

من بعلت اینکه نظامی بودم لباس ها و پوتین هایم همیشه مرتب و محکم بود. به گونه ای که فرماندهی گروهان مرتب بودن پوتین های مرا در جمع می ستود. و این امر باعث میشد برخی از همرزمانم با گل مالی کردن پوتینم با من شوخی کنند.

 

هر تیم داخل یک سوله استقرار داشت. گذشت تا روزی فرار رسید که قرار بود شب عملیات کنیم  .جیره جنگی توزیع شد . ولی برخی از بچه ها بجای اینکه جیره را برای مواقع ضروی نگهداری کنند  . آنرا بین رزمندگان تقسیم کردند.( از جمله شهید ذوالنون شمس آبادی )

شب عملیات شهید ایرج اسماعیلی بعنوان راهنما گروهان به کمک فرماندهی گروهان رفت و هادی کیانی بجای شهید اسماعیلی فرمانده دسته شد.

با نزدیکی به عملیات هر کسی در پی آماده سازی معنوی خود بود. که با قرائت قرآن و ادعیه شور و هیجانی در همرزمان بوجود آمد. خصوصا اشتیاق قرائت سوره یاسین بالا بود.

بچه ها مراسم حنا بندان و نزله معروف گردان بلال  را بر پا کردند ( شعار هایی از جمله بعد از عباس علمداری نیست ، از شهدا بجا مانده ایم  ...... ) به شور و حرارت همرزمان افزود.

ما در داخل نهری  که به اورند منتهی میشد منتظر دستور حرکت بودیم . پیشتازان مردان قوباغه ای به مواضع دشمن رسیده بودند و درگیر شده بودند که به ما دستور حرکت دادند.

ولی موتور قایق ما در خروجی نهر خاموش شد. لذا ما مشغول روشن کردن موتور قایق شدیم.

این در حالی بود که اورند رود در حال مد بود و ما بسمت شمال در حال حرکت بودیم. حدود 15 دقیقه طول کشید تا موتور قایق ما روشن شد. ولی بعلت مد  مقابل غواض های گردان خودمان نبودیم.چراغ قوه غواض ها که جهت راهنمایی و هدایت نیروها و همچنین بعنوان دستور حمله بود را دیدیم. بدون اینکه محاسبه کنیم ما در محور خودمان هستیم یا نه بسمت چراغ قوه حرکت کردیم. به چند غواض رسیدیم که محور را باز کرده بودند و در حال هدایت نیروها به داخل جزیره سهیل عراق بودند.لهجه شوشتری داشتند و فکر می کنم بچه های گردان کربلا بودند.

جزء اولین نیرو های پیاده بودیم که وارد جزیره سهیل می شدیم (البته آنزمان از این امر اطلاع نداشتیم ) . طبق نوجیه نقشه ای که شده بودیم می بایست بسمت جنوب حرکت می کردیم تا به یک درخت شاخص  می رسیدیم و سپس با گردان عمار الحاق می کردیم.

البته مبدا ما محور گردان  بلال نبود. و ما از محور گردان کربلا بسمت جنوب حرکت کرده بودیم . و از پشت دژ عراقی ها بدون درگیری با آنها بسمت جنوب حرکت می کردیم. مدتی سریع بسمت جنوب حرکت کردیم تا متوجه شدیم که عراقیها هنوز در داخل سنگرهایشان هستند. لذا در گیری های با عراقیها شروع شد.

در این بین ذوالنون شمس آبادی در حال باز کردن پایه تیربار خود و موضع گرفتن بسمت شرق بود . که درگیری با عراقیها شروع شد. من یک لحظه دیدم که ذوالنون روی تیربار خود می غلطت.

از او خواستم که تیربار خود را آماده کند و بسمت دشمن شلیک کند. ولی متوجه شدم که خودش مورد اصابت قرار گرفته است.

 

علت رفتار ما و عبور از پشت سر عراقیها بدون درگیری این بود که تا آن لحظه فکر می کردیم که عملیات زودتر شروع شده و ما با تاخیر رسیده ایم ولی حقیقت این بود که ما پیشتاز بودیم و نیروها پشت سر ما بودند. از سه محور گردان عمار، گردان بلال وگردان کربلا فقط غواض های گردان کربلا موفق بودند . و ما از این موضوع بی اطلاع بودیم. در ضمن پیشتازان پیاده محور گردان کربلا ما بچه های گردان بلال بودیم.

به حرکت و در گیری خود ادامه دادیم تا به محور گردان بلال رسیدیم بعلت هجوم از پشت ، محور گردان بلال باز شد و غواض های گردان بلال که در کمین عراقیها افتاده بودند. به جزیره وارد شدند.

سید جمشید قائم مقام فرماندهی گردان بلال در نوک گردان و همراه  دسته غواصان گردان بلال بود و خبری از او نداشیم.

به حرکت خود بسمت جنوب ادامه دادیم تا به درختی که محل الحاق ما با گردان عمار بود رسیدیم. اگر آن درخت را نشان نمی کردند ممکن بود باز به راهمان ادامه می دادیم . ولی انتظار الحاق با گردان عمار باعث شد که پای درخت متوقف شدیم.

یک رمز مشترک جهت الحاق با گردان عمار داشتیم و آن کلمه 7 بود . ما کلمه 7 را ندا می کردیم و طرف مقابل را حساس کرده بودیم. ما ندای 7      7       7     سر می دادیم . طرف مقابل هم ندای 7     7    7   را طوطی وار تکرار می کرد.

ما برای مدتی خیال می کردیم که طرف مقابل بچه های گردان عمار هستند. عراقیها زودتر فهمیده بودند که ما ایرانی هستیم. لذا تیربار ها و نارنجک ها را بسمت ما نشانه گیری کردند. ما  هم زمین گیر شده بودیم.

گردان عمار در شکستن خط عراق نا موفق بود. و ما از این امر بی خبر، که اگر زودتر با خبر می شدیم عراقیها را حساس نمی کردیم و بسمت جنوب به پیشروی خود ادامه می دادیم.

 

ادامه دارد .......

 مطالب مرتبط  :

شهادت فرمانده محبوب گردان بلال در عملیات کربلای جهار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 22:37  توسط علیرضا  | 

شهادت فرمانده محبوب گردان بلال در عملیات کربلای جهار

سالگرد حماسه عملیات کربلای چهار و سالروز شهادت

سردار رشید سید جمشید صفویان

گرامی باد

در عملیات کربلای جهار گردان های عمار ،  بلال و کربلا در سه محور مجاور بطور همزمان خط شکن بودند.

هدف تسخیر جزیره سهیل عراق که درست آنطرف رود اروند و مقابل جزیره مینو آبادان بود.

محور گردان عمار جنوبی ترین محور و محور گردان کربلا شمالی ترین محور بود. در ضمن محور گردان بلال بین دو محور گردان های عمار و کربلا بود.

طبق سنتی که بین شهید سید جمشید صفویان و عبدالحسین خضریان از فرمانده گان گردان بلال بود بنوبت یکی از انها در اول ستون گردان و دیگری در انتهای ستون ،گردان را هدایت می کردند.

عملیات سال گذشته فرمانده خضریان در فتح فاو اول ستون گردان بود. لذا فرمانده سید جمشید با فرو تنی از خضریان برای قرار گرفتن در اول ستون اجازه گرفت.

شاهدان از صحنه خدا حافظی شب عملیات کربلای چهار و حالات و گریه های سید جمشید موقع بخل گرفتن هم رزم ها حکایت ها گفتند

سید جمشید لباس مردان قورباغه ای پوشید و در اول ستون گردان بلال بعد ار نیروهای اطلاعات و تخریب قرار گرفت.

اما محور های گردان بلال و عمار با کمین عراقی بر خود کرد که بشدت مقاومت می کردند لذا با متوجه شدن عراقی ها روی این محور ها  آتش عراقی ها  و پرتاپ نارنجک و تمرکز تیربار ها روی این محور شدت  گرفت.

تنها محوری که به موقع باز شد محور گردان کربلا بود. از قضا رودخانه در حال مد بود و قایق های گردان بلال بسمت شمال منحرف شدند و روبروی محور باز شده گردان کربلا قرار گرفتند.

با روشن شدن چراغ قوه مردان قورباغه ای گردان کربلا ، قایق هایی از بچه های گردان بلال روی محور گردان کربلاپیاده شدند.

و خط عراق را بسمت جنوب پاکسازی و سنگر های آنرا منهدم کردند. تا به محور گردان بلال و محل درگیری مردان قورباغه ای گردان بلال و عراقی ها رسیدند و باعث باز شدن محور شدند.

اما فرمانده سید جمشید و تنی چند از نفرات پیشتاز گردان بلال در درگیریها  شهید شده  بودند.

 

 

فرمانده سید جمشید صفویان  

آخرین روز سید 

از وبلاگ رهسپار قدیمی:

اینجا فرودگاه آبادان است ، سالن فرودگاه شلوغ و عده ای آماده می شوند تا پرواز کنند . این پرواز با پروازهای ذیگر فرق دارد چون این مسافران مقصدشان بهشت است !

امروز سوم دیماه سال 1365 ، اما در برج مراقبت فرودگاه چه خبر است ؟

اینجا برج مراقبت یا اتاق فرماندهی گردان بلال  است ، شلوغ تر از هر روز و سید جمشید متفاوت تر از همیشه .

کسانی که سید جمشید را می شناختند  ، شخصیت چند وجهی او را بخوبی بیاد دارند .

انسانی با ویژگی های خاص . از بعد مدیریت بسیار توانا . هر کجا که لازم بود تا گرهی را از مشکلات بگشاید با تدبیر خود حل مشکل می نمود .

از بعد نظامی ، فرماندهی آگاه و توانمند  ، بگونه ای که آموزش نیروهای گردان از حیث ماموریت های متعدد و مختلفی که بعهده اش بود را برنامه ریزی و اجرا ء می کرد . هرگاه گردان در مناطق خشکی ماموریت داشت انواع رزم های متناسب با نوع ماموریت گردان را برای نیروها طراحی می کرد .

هرگاه ماموریت گردان آبی خاکی بود خود مربی شنا و قایق رانی آ نها می شد . در کربلای چهار خود مسئولیت آموزش غواصی به منیروهای گردان را عهده دار شد .

شاخص ترین ویژگی شخصیتی سید جمشید ، بعد فرهنگی او بود ، آگاهی وی نسبت به معارف دینی و کلام شیوای او در بیان آموزه های دینی چنان بود که اگر ساعت ها صحبت می کرد سخنش شنونده را جذب خود کرده موجب خستگی کسی نمی شد .

چهره خندان سید جمشید حتی در سخت ترین شرایط کاری و جنگی را همه بچه های گردان بلال بخوبی بیاد  دارند . اگر چه در موقع آموزش نظامی جدی و محکم برخورد می کرد ولی بلافاصله با تبسمی و لطیفه ای خستگی را از تن بچه ها بیرون می آورد .

برای سید جمشید کربلای چهار فصل رسیدن بود .

نقل است در حادثه کربلا حضرت ابی عبدالله (ع) هر چه که به ساعات آخر نزدیکتر می شد ، چهره اش بر افروخته تر می شد ...

این برافروختگی چهره برای سلاله پاکش " سید جمشید " نیز تداعی می شد .

آنچه که در زیر خواهد آمد خاطرات آخرین روز زندگی سید است :

          1 – صبح زود که برای نماز صبح بیدار شدیم ، پس از نماز که معمولا به امامت سید جمشید برگزار می شد ، اولین جلسه توجیهی فرماندهان گروهان ها را برگزار کرد . پس از تشریح ماموریت و مانور گروهان ها و تبادل نظر در این مورد و مرخص کردن آنها بنا به توصیه ما چند لقمه صبحانه خورد و بلافاصله دومین جلسه ، برنامه توجیه فرماندهان دسته ها بود و متعاقب آن جلسه ای با نیروهای غواص گردان که قرار بود بعنوان خط شکن باشند گذاشت و آخرین توصیه ها را به آنها کرد . این جلسات توجیهی تا ظهر طول کشید .

          2 – با اذان ظهر و خواندن نماز فرصتی پیش آمد تا سید جمشید برای آخرین بار وصیت نامه اش را باز بینی و نکاتی را به آن اضافه کند . لذا در گوشه ای از اتاق نشست و شروع به نوشتن کرد .

سالها بود که همدیگر  را می شناختیم و بارها با یکدیگر در جبهه ها و عملیات ها شرکت کرده بودیم . در طول این سال ها هیچ وقت سید را این گونه جدی ندیده بودم .

 به شوخی گفتم : سید وصیت نامه را باز هم تغییر می دهی ؟ اما جوابم را نداد .

حسین موتاب رفت و زد زیر دستش که چرا داری وصیت می نویسی ؟! نمی گذازیم شهید بشوی ! اگر تو شهید بشوی ما چکار کنیم ...

معمولا در چنین مواقعی سید جمشید به شوخی چیزی می گفت ولی آن روز خبری از لطیفه گویی ها نبود .

آن روز فکر می کنم جدّی ترین روز زندگی اش بود .

بعد از نوشتن وصیت نامه دستی به صورتش کشید و به من گفت : فلانی قدری صورت مرا اصلاح کن . و من با ماشین اصلاح دستی شروع به کوتاه کردن ریش او کردم در همان حال احساس می کردم این آخرین باری است که سید جمشید اصلاح صورت می کند . و سکوت و نگاه تنها کلامی بود که بین ما رد و بدل می شد و من می دیدم که سید از من دور و دورتر می شود ...

          3 – حوالی عصر که نیروها ی گردان آماده می شدند تا راهی منطقه شوند ، جلوی ساختمان برج مراقبت ایستاده بودم ، تویوتا وانتی به سرعت به سمت ما آمد ، وقتی ایستاد دیدم حاج صادق آهنگران از عقب آن پیاده شد و با عجله آمد و گفت : سید .. سید جمشید کجاست ؟ با دست اشاره کردم و گفتم : همینجا بالا

او از پله ها بالا رفت تا با سید جمشید خدا حافظی کند دقایقی بعد برگشت و موقع رفتنش بخوبی معلوم بود که روز پرواز سید را می داند بهمین خاطر برای خداحافظی با او اینقدر بی تاب بود ...

          4 – سید جمشید لباس غواصی پوشیده و همراه گروهان غواص  در سنگری بر لبه رود اروند متفکرانه نشسته و متنظر دستور حرکت است .

حاج حسین موتاب می گوید :

آن شب من به سید جمشید گفتم باید من اولین نفر ستون غواص در پشت سر شما باشم نمی گذارم کسی بجز شما جلوتر من حرکت کند . سید برگشت و گفت : برو ته صف .

من ناراحت شدم و رفتم آخر ستون ایستادم  . موقع خداحافظی رسید ، سید با تک تک بچه ها وداع کرد وقتی به من رسید لبخندی زد و من دولا شدم و دست او را بوسیدم در حالی که گریه امانم را بریده بود .

سید دستی به شانه ام زد و گفت : بیا اول صف .

اول ستون پشت سر سید جمشید ایستادم ، جلو تر از ما بچه های تخریب و اطلاعات بودند . وقتی به آن طرف اروند رسیدیم روی موانع دشمن توقف کردیم تا بچه های تخریب راه را باز کنند . دشمن بشدت منطقه را زیر آتش گرفته بود . با هواپیما بمب منور انداخت و آسمان مانند روز روشن شده بود . نفرات جلویی ستون یکی یکی تیر می خوردند یک لحظه صدای تیری آمد و برگشتم نگاه کردم تیر به سر سید جمشید اصابت کرد و او بدون اینکه یک کلمه حرف بزند به شهادت رسید .

****

قرار بود سید جمشید در نوک گروهان غواص حرکت کند و از طریق بی سیم با فرماندهی گردان در تماس باشد . کم کم هوا رو به تاریکی گذاشت و با اعلام حرکت ، غواصان به آب زدند سید لحظه به لحظه حرکت خود را گزارش می کرد ..

ساعتی گذشت درگیری شروع شده بود وقتی با بی سیم غواص ها تماس گرفتیم ، بجای سید جمشید حاجی محمد سعادت صحبت کرد ! از سید پرسیدیم گفت : سید جمشید هم رفت !

وقتی ما به ساحل دشمن رسیدیم در کنار معبر ی که توسط غواصان باز شده بود جنازه غواصی افتاده بود ، حسین موتاب در حالی که مجروح شده بود گفت : این جنازه سید جمشید است ...

دیدم سید چه آرام در میان  چولان ها در کنار ساحل اروندخوابیده است ...

 

فدای نرگس مستت باد هزار زنبق دریایی

هزار سر همه سودایی ،  هزار دل همه در یایی

چه مانده است زما یاران ! دلی شکسته تر از باران

دلی شکسته که خوکرده ست به درد و داغ و شکیبایی

*********

یاد و خاطره شهدای ذخیره

در عملیات کربلای ۴

گرامی باد .

محسن اسماعیلی

عبدالرضا شریفی

علیرضا چراغ چشم

محمد علی شایقی

 گردان کربلا در عملیات کربلای 4

گردان کربلا ادامه عملیات کربلای 4

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1391ساعت 9:42  توسط علیرضا  | 

روزهایی از والفجر هشت-1

دیروز بطور تصادفی دفتر تقویم سال 64 از توی کمد پر از کتاب و دفتر سر خورد بعد هم دفاتر دیگرم افتادند. همان تقویم سال 64 را برداشتم. کنجکاو شدم که روز 28 آذر آن سال کجا بودم. هجدهم آذر آن سال اعزام نیرو برای والفجر هشت بود. خیلی وقت را تلف نکردیم و به پلاژ پشت سد تنظیمی دزفول برای آموزش غواصی رفتیم. روز 27 و 28 آذر باران می بارید و ما در دز مشغول غواصی بودیم. اما من روز 28 آذر بعلت عفونت انگشت سبابه دست راستم نتوانستم وارد آب شوم. روز جمعه 29 آذر به بچه ها استراحت دادند. 

صبح روز شنبه ۳۰ آذر بچه های بلال وارد آب شدند و من هنوز انگشتم عفونت داشت. حسن معتمد همان صبح گفت امروز می روی بهداری اگر این انگشت با ده پنی سیلین خوب می شود همه را یکجا تزریق می کنی چون بعد از ظهر باید وارد آب شوی. رفتم بهداری آمپولی زدند و یک روکش هم دادند. عصر که بلال استراحت داشت با بچه های گردان حمزه رفتم. برنامه گل مالی بود و هر کس باید دیگری را گل مالی می کرد. منظره خنده آوری بود. فقط دندانها معلوم بود. علیزاده از آموزش لشکر می گفت شما باید خوب غواصی کنید اگر مراقب نباشید آب شما را می برد توی نخلستان و جنگل بعد هم شیرها و پلنگها شما را می خورند. من خنده ام گرفت. به این خندیدم که جنگل و شیرها و پلنگها را برای ماست مالی کردن نخلستان عنوان کرد.

 یکشنبه اول دی آخرین برنامه غواصی ما در دز بود و روز سه شنبه ۳ دی با تعدادی از بچه ها از جمله حسن معتمدی، جمال قانع ، حمید حویزی، سید ابراهیم غفاری، مهدی نوادر، نبی پور هدایت، محمدرضا شیخی، سید صالح موسوی ، محسن آهوزاده و مسعود شاحیدر پلاژ را به مقصد پادگان کرخه و بعد آبادان ترک کردیم. بجز خضریان و سید جمشید فکر می کنم محمود دوستانی تنها کسی بود که از مقصد بچه ها اطلاع داشت. البته محمود هم بی اطلاع بود اما به خضریان گفت من فرمانده این بچه ها هستم حداقل من را نیز مطلع کنید. مدت کوتاهی را در ساعات مختلف شب و روز در هوای سرد و بارانی وارد بهمنشیر می شدیم و در شرایط متفاوت جزر و مد آب و وضعیت ماه تمرین می کردیم. روزها و شبهای خیلی سختی بود. متاسفانه روز ششم دی من مریض شدم و سید ابراهیم غفاری نیز یکی از انگشتهای پایش بر اثر خار نخل بدجوری عفونی شد. من با قرص و آمپول خوب شدم و ادامه دادم اما سید ابراهیم نتوانست ادامه دهد و چند روزی از تمرینها دور بود. چهارشنبه 18 دی هادی نادی سراجی به ما ملحق شد و جمع ما تکمیل شد... آز آن روز به بعد کارهای شناسایی در اروند آغاز شد.

این نوشته بهانه ای شد تا از جمع خوب بچه های اطلاعات عملیات لشکر ولی عصر (عج) از جمله حاج محمد عیدی مراد، حاج حسن فضیلت، شهیدان سید هبت ا... فرج الهی، محمود مرید، محمدرضا حقیقی، اسماعیل جنگ، سید مصطفی حبیب پور و ... یادی کنم.

منبع : وبلاگ دست نوشته ها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 10:18  توسط علیرضا  | 

روزهایی از والفجر هشت-2

این همه مظلومیت

پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۶۴

بعد از نماز صبح و جلسه قرآن ، حسن معتمدی هادی نادی سراجی را روی نقشه منطقه توجیه کرد. در مدتی که در قرارگاه اطلاعات لشکر ولی عصر نزدیک اروند کنار بودیم بعد از نماز صبح که عمدتا به جماعت خوانده می شد جلسه قرآن برگزار می شد. مسئول جلسه هم جمال قانع بود. جمال در بین بچه ها صدای خوبی داشت. هادی نادی سراجی هم یکی دو روز قبل به جمع ما ملحق شده بود و حسن نمی خواست وقت را از دست بدهد و هادی را زود توجیه کرد. در جلسه عصر امروز حسن معتمدی در مورد دو نکته بحث کرد. اول طرح حمله به ساحل یا دژ دشمن و دوم جنگ در نخلستان که بچه ها هم نظرات و سئوالات خودشان را طرح می کردند و ما هر دو مورد را در بهمنشیر و حرکت در نخلستان تجربه کرده بودیم.

برای شناسایی امشب نوبت من و مهدی نوادر بود که با محمود مرید و محمودی همراه شویم. محمود مرید از بچه های اهواز بود که در کربلای 5 بشهادت رسید. محمودی نیز به گمانم از بچه های اندیمشک بود. ریش پر پشتی و قدی نسبتا کوتاه داشت و بسیار دوست داشتنی بود. محمودی همیشه آرام و کم حرف بود.

هوا که تاریک شد وارد نهر الرسول شدیم اما برای اینکه آب مد بود به سمت دهانه اروند حرکت کردیم تا از نهرهای دیگر آغاز کنیم. نهرهای فراوانی از اروند منشعب شده بود که آب اروند را به نخلستان هدایت می کرد. این نهرها با مد شدن آب فعال می شدند. نهرهای عریض ، فاتح ، احد و الرسول نقاطی بودند که گردانهای لشکر ولی عصر شناسایی های خود را از آنجا آغاز می کردند. برخی شبها اروند چنان بهم می ریخت و جزر و مدش قاطی می شد که از کنار ساحل نمی توانستیم وضعیت آب را تشخیص دهیم. امشب هم همینجوری شد و تا ساعتها کنار ساحل نشستیم تا از شدت خروش آب کم شود. اما در نهایت ساعت یک بامداد برگشتیم. اطاقکی گلی در میان نخلستان کنار یکی از نهرها محل قرار تیمها بود که به آنجا رفتیم و لباسها را تحویل دادیم و تا به قرارگاه برگشتیم و بدنمان را از گل و لای شستیم و خوابیدیم ساعت حدود سه شد. 

جمعه ۲۰ دی ۱۳۶۴

بعد از نماز صبح بخاطر خستگی دیشب دقایقی خوابیدم که مقداد گلزار روی شیطنت بیدارم کرد. ظهر لباسهای غواصی را بردم کنار نهر و تمیز کردم و برای شب آماده کردم. به دلیل اتفاق دیشب، امشب باید دوباره می رفتیم. من و مهدی نوادر و سید صالح موسوی و محمودی و مرید کنار اروند رفتیم. امشب نبی پور هدایت هم به ما اضافه شد. این بار از نهر عریض شروع کردیم. در یک صف از میان نیزار به سمت ساحل می رفتیم. نبی پور هدایت نفر آخر بود و من جلوی نبی حرکت می کردم. در آن شرایط گرازی نبی را دنبال می کرد که فرار من و نبی به سمت جلو خنده دار شده بود. دویدیم تا از شر گراز راحت شدیم. دقایقی کنار اروند نشستیم تا جزر آب کامل شد.

محمود مرید به من گفت وارد آب شوم و کمی در عرض آب حرکت کنم و جریان آب را گزارش کنم . من هم وارد آب شدم و چند متری را به طرف خط دشمن رفتم و بعد بدون حرکت ماندم. آب تازه داشت مد می شد. گزارش را که دادم بلافاصله خود محمود وارد آب شد که آب با شدت او را به سمت بالا برد یعنی مد آب داشت کامل می شد. وقتی محمود از آب بیرون آمد با محل ما چندین متر فاصله داشت که به هر ترتیبی بود او را از محل خودمان مطلع کردیم. وقتی آمد و دید که آب مد شده کمی اخم کرد و گفت چرا زودتر مرا خبر نکردبد که از آب خارج شوم. به همین دلیل به درخواست محمود مرید نهر الرسول را رها کردیم و به سمت دهانه اروند حدود دویست متر پایین تر دویدیم تا مد شدن آب را جبران کنیم و از اهداف در خط دشمن دور نشویم. وارد آب شدیم و به سمت خط دشمن حرکت کردیم. بچه های غواص عرض اروند را بطور معمول بین سی تا سی و پنج دقیقه براحتی طی می کردند.  

نزدیک ساحل دشمن که رسیدیم چند متری تا سیمهای خاردار فاصله داشتیم چیزی شبیه به قد و قواره انسان توجهم را جلب کرد. محمود مرید دوربین را به من داد و گفت ببین تو هم چیزی را که من می بینیم می بینی گفتم به گمانم یک عراقی کنار سیمهای خاردار است. حدسمان درست بود. محمود هم او را دیده بود. آرام برگشتیم. در برگشت هوا مه شد و اوضاع اروند بهم ریخت. حدود ۴۵ دقیقه بود که فین ( باله های غواصی ) می زدیم اما خبری از ساحل نبود . خستگی بچه ها را کمی عصبی کرده بود. به مهدی نوادر که دستم در دستش بود گفتم من فین نمی زنم ببینیم وضعیت آب چگونه است. لحظاتی بدون حرکت ماندم. آب مهدی را دور من می چرخاند. واقعا کلافه شده بودیم نمی دانستیم به کدام سمت باید حرکت کنیم. در آن شرایط که ادامه می دادیم محمود مرید که دست دیگرم را گرفته بود دستم را رها کرد و به سمت ساحل عراق رفت. خودم را به او رساندم و گفتم کجا می روی؟ گاهی وقتها آب مسیر بچه ها را عوض می کرد. لحظاتی بعد به ساحل رسیدیم. به اطاقک برگشتیم و لباسهایمان را در آوردیم و تحویل گروه بعد دادیم. شب خسته کننده ای بود.

تیم بعد محمدرضا حقیقی و حسن معتمدی و سید ابراهیم غفاری بودند. معمول این بودکه وقتی ساعت یک لباسها را تحویل می دادیم آنها تا ساعت اذان صبح به قرارگاه برمی گشتند اما آن روز هوا کاملا روشن شد و آفتاب در آمد اما نیامدند. حسابی نگران شده بودیم. ساعت هشت صبح پیدایشان شد.گفتند توی اروند بودند که هوا روش شد و با مشقت خودشان را به داخل یکی از نهرها رسانده بودند.

دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۶۴  

امشب نوبت ما بود که برویم به همین دلیل عصر ساعتی خوابیدم تا شب سرحال باشم. عصر خضریان و سید جمشید آمدند. با بچه ها گفتگو کردند. از شرایط کار پرسیدند. سید و خضریان هم آمده بودند که به شناسایی بروند. بنا شد فردا شب روند. شب این بار با گروه دیگری رفتیم. با محمدرضا حقیقی که خنده های پس از شهادتش را شنیده ایم. عزیز گل بهاری هم بود. مهدی نوادر هم بود. ساعت شش و نیم بعد از ظهر لباس پوشیدیم و تا ساعت هشت و نیم کنار نهر عریض نشستیم تا زمان حرکت شود. وارد آب شدیم و به ساحل دشمن رسیدیم. حرکت به سمت عمق موانع در دستور کار نبود . ارزیابی موانع و اینکه چند ردیف خورشیدی و سیم خاردار هست و بررسی محل مین های منور و فاصله بین آنها هدف این شناسایی ها بود. عزیر توضیحاتش که تمام شد مهدی نوادر گفت حالا جلوتر برویم. یعنی سیمها را ببریم و به عمق موانع برویم که عزیز گفت ما چنین مأموریتی نداریم. مهدی آنجا غرولند کرد که اینهمه راه آمده ایم و برگردیم. گفتم مهدی اگر بحثی داری بماند برای قرارگاه. اینجا جای بحث نیست. بعد از دقایقی هم بدون دردسر برگشتیم....

منبع : دست نوشته ها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 10:12  توسط علیرضا  | 

روزهایی از والفجر هشت - 3

توضیحات:

هر تیمی از بچه ها که به شناسایی می رفت گروهی که می ماندند دو کار را انجام می دادند. اول اینکه غذای آنها را گرم نگه می داشتند تا برگردند. چون برخی گروهها قبل از اذان مغرب خود را به ساحل اروند می رساندند و نماز مغرب و عشا را آنجا می خواندند. شبی که با محمود مرید رفتیم و آب هنوز جزر بود گوشه ای ماندیم و نماز خواندیم در حالی که تمام لباسهایمان گِلی شده بود به محمود مرید گفتم حالا با این وضع لباسهای پر از گل و لجن نمازمان قبول است.  محمود گفت اگر در بین همه نمازهایمان یک نماز را قبول کنند آن نماز همین است.

دوم اینکه قرارگاه دارای آب گرم نبود. تصور کنید غواص از آب سرد اروند خارج شده و با آن لباسهای گِلی فاصله کوتاه سه چهار کیلومتری تا قرارگاه را پشت تویوتا نشسته و باد سرد خورده و به قرارگاه رسیده اما به خاطر سرمای شدید هوا دیگر رمقی برایش نمانده که زیر دوش آب سرد برود. این خیلی مشکل بود و از طرف دیگر با آن وضعیت نمی توانست برود و بخوابد. به همین خاطر گروهی که در قرارگاه مانده بودند برای بچه های شناسایی آب گرم تهیه می کردند تا در برگشت خودشان را تمیز کنند. با هر وسیله ای بود آب را روی چراغ علاء الدین گرم می کردیم و آبهای گرم را در ظروف دیگر ذخیره می کردیم و در کنار آنها چند ظرف آب سرد هم قرار می دادیم تا کل آب گرم برای یک نفر مصرف نشود.

نکته مهمتر اینکه بچه هایی که در قرارگاه می ماندند تا برگشت تیم شناسایی کمتر اتفاق می افتاد که همه بخوابند. همیشه تعدادی از آنها بیدار می ماند. حسن معتمدی از کسانی بود که تا گروه برنمی گشت نمی خوابید.

سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۶۴

بعد از نماز جماعت صبح به امامت سید جمشید جلسه قرآن نشستیم. سید در مورد آیاتی که خواندیم دقایقی توضیح داد. سوره نوح را خواندیم

«قالَ رَبِّ إِنِّی دَعَوْتُ قَوْمِی لَیْلاً وَ نَهاراً فَلَمْ یَزِدْهُمْ دُعائِی إِلاَّ فِراراً وَ إِنِّی كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ فِی آذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِیابَهُمْ وَ أَصَرُّوا وَ اسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً ثُمَّ إِنِّی دَعَوْتُهُمْ جِهاراً ثُمَّ إِنِّی أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَ أَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْراراً»

نوح گفت: پروردگارا! من قوم خود را شب و روز، به سوی تو دعوت كردم، ولی دعوت من جز گریز آنان نتیجه ای نداشت. من هر موقع آنان را دعوت می كردم (كه ایمان بیاورند) تا اینكه گناه آنان را ببخشی، انگشتان خود را در گوشها نهاده و جامه هایشان را بر سر افكنده و سرسختانه كبر می ورزیدند . پس (از آن همه لجاجت قوم، بازهم) من آنها را با صدای بلند دعوت كردم. سپس آنان را در آشكار و پنهان به سوی تو خواندم (گروهی را آشكار و گروهی را پنهانی دعوت كردم)

سید در مورد این آیات توضیحاتی داد.  صبحانه را که خوردیم. خضریان و سید جمشید بهمراه حسن معتمدی و یکی از بچه های اطلاعات لشکر به جلو رفتند. ما در اروند کنار چند تا دکل داشتیم که پشت نخلها تعبیه شده بودند و روی نخل محل قرار گرفتن دیده بان بود. یک دکل هم درعقب جبهه یعنی در جایی که نخلستان شروع می شد ایجاد کرده بودند که ارتفاع آن خیلی زیاد بود و برای رصد کردن حرکات دشمن در عمق خاک عراق بکار می آمد. خضریان و سید از روی هر دو دکل بر منطقه توجیه شدند. ظهر شد که به قرارگاه برگشتند سید اول وارد اتاق شد و با خنده گفت نهار بدهید که حسابی گرسنه ایم.

خضریان و سید امشب قرار بود آن طرف اروند بروند. حسن معتمدی هم آنها را همراهی می کرد. اینکه آیا محمود مرید آنها را برد یا خود حاج محمد عیدی مراد خاطرم نیست. اما هر چه بود مهم این بود که دار و ندار بلال داشتند می رفتند. البته آن شب خیلی از فرمانده هان یگانها آمدند و به جلو رفتند. حمید صالح نژاد، فضیلت و بچه های اطلاعات لشکر از جمله عیدی مراد و  پور محمدحسین هم آنها را بردند.

داشتیم شام می خوردیم که به سید جمشد گفتم آقا اگر می خواهید جلو بروید کمتر غذا و مایعات بخورید که سبک بروید. سید جمشید به مزاح گفت برای چه گرسنه برویم. به خضریان هم گفتم ما آب گرم را تهیه می کنیم و داخل حمام می گذاریم وقتی برگشتید از آب گرم استفاده کنید. آن شب خیلی از بچه ها نگران و منتظر ماندند تا تیمها برگشتند. چون همه فرمانده هان آن شب شناسایی رفتند. تیم بلال ساعت یک و نیم برگشت. آن شب آخرین شب شناسایی نیروهای گردانها بود.

چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۶۴

سر صبحانه خضریان گفت کاش دیشب شام و مایعات نمی خوردیم. بعد هم  گفت خوب شد آب گرم بود و گرنه در این سرما چگونه خودمان را تمیز می کردیم. البته در این حرفها تلویحا از بچه ها تشکر کرد. 

اما حکایت جمال قانع با بچه های گردان عمار هم خنده دار است. ساختمانهای قرارگاه به چند بخش تقسیم می شد. ساختمان بلال دارای چهار اتاق بود که دو اتاقش را به بلال و دو اتاقش را به گردان عمار داده بودند. ساختمانهای مجاور را هم به گردانهای دیگر از جمله گردان حمزه داده بودند که البته سید عزیز پژوهیده باید از آنها بنویسد. بچه های عمار یک روز دیرتر از ما وارد قرارگاه شدند. وقتی آمدند در آن دو اتاق مستقر شوند جمال قانع جایشان را نشانشان داد و گفت مستأجرهای خوبی باشید و سرماه اجاره هایتان را بی کم و کاست پرداخت کنید. شبی که تیم جمال به شناسایی رفت از قضای روزگار پای سیمهای خاردار به بچه های عمار برخورد می کنند. جمال یکی از میله خورشیدی را یا یکی از پایه های آهنی سیمهای خاردار را می گیرد و به بچه های عمار می گوید یا اجاره اتاقها را همین جا می دهید یا الان مین منور را روشن می کنم.

شوخی ها و رجز خوانیهای نبی پور هدایت و محمدرضا شیخی هم حکایت بلندی است که انشالله در بخش گلخندهای جنگ می نویسم. همه این اتفاقات و همکاریها در محیطی سرشار از صمیمیت رخ می داد و در آن فضا هیچکس بفکر خود نبود. هر کس به فکر دیگری بود. ماحصل آن فضای مهربانی و دلهای بی غل و غش و انسانهای بی آلایش، حماسه والفجر هشت شد.

منبع : دست نوشته ها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 10:10  توسط علیرضا  | 

حمام والفجر8

یکی از دوستان هم بخش کوچکی از خاطراتش را در زمان شناسایی عملیات والفجر هشت نوشته که نکات جالبی دارد.

" شناساییهای قبل از والفجر 8 خاطرات زیادی داشت: چولان هایی (گیاهی خودرو و چهار فصل در ساحل اروند) که به اندازه یک سیم بکسل محکم و برنده بود! گرازهای وحشی که خطرشان و احتمال روبرو شدن با آنها کمتر از گشتی های عراقی در ساحل خودی نبود! و ... یکی از این خاطرات هم لباس های غواصی، یدک کشیدن فین و اشنوگل(اسنورکلر) و وزنه (برای فرو رفتن در آب) و خلاصه دوش گرفتن بعد از بازگشت از شناسایی در نیمه یک شب سرد بود.
دوستان اطلاعات که چندماه قبل از عملیات مشغول شناسایی بودند، یک حمام عمومی روستایی وسط نخلستان پیدا کردند و در حد امکان برای دوش گرفتن بعد از شناسایی آنرا آماده کرده بودند. آب گرم این حمام نعمتی بود. تنها کلید این حمام بصورت انحصاری بین اطلاعات لشکر ولیعصر و یگان همسایه دست به دست می شد.

یکی از شب ها کلید دست ما بود و بعد از شناسایی رفتیم دوش بگیریم اما دیدیم چراغ روشن است! وارد که شدیم دیدیم دو نفر مشغول دوش گرفتن هستند! هرچه فکر کردیم و از خودمان بپرسیدیم موضوع چیست، توجیهی برای این وضعیت پیدا نکردیم. بصورت محترمانه از خودشان هم سوال کردیم اما پاسخ های مبهم دادند. گفتیم کارمان که تمام شد رو در رو بیشتر سوال می کنیم تا موضوع روشن شود. علاوه بر حس کنجکا.ی ، موضوع به نوعی امنیتی هم بود چون باید متوجه می شدیم چه کسی وارد منطقه شده است. اما بعد از اینکه دوش گرفتیم متوجه شدیم کسی در حمام نیست!؟ اثری از ماشین و ... هم نبود. انگار آب شدند و رفتند زیر زمین. فردا از یگان مجاور هم بپرسیدیم گفتند ما دیشب برنامه شناسایی نداشتیم ضمن اینکه کلید هم دست شما بوده است! خلاصه معمایی شد که پاسخ و توجیهی جز حضور ناخواسته اجنه نمی توانستیم برای آن پیدا کنیم! اما هر چه بود به خیر گذشت. ... یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم..."

منبع : دست نوشته ها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 10:8  توسط علیرضا  | 

روزهایی از والفجر هشت - 4

شنبه  ۵ بهمن ۱۳۶۴

بعد از اتمام شناسایی ها به روستای چوئیبده آمدیم. بعضی روزها که کارمان به قرارگاه اطلاعات لشکر می افتاد وقت برگشت مسافتی را باید پیاده طی می کردیم و بعضی وقتها هم به شب می خوردیم و پیاده رفتن روی جاده آسفالت کنار نخلستان با وجود گرازها ترسناک و خطرناک  بود.

مجید طیب طاهر از چند روز پیش از من درخواست کرده بود تا مطلبی در مورد حق و حقیقت بنویسم. به مجید گفتم نوشتن در این مورد کار من نیست چون موضوع خیلی وسیع است و باید مشخص کنید که چه می خواهید. او نتوانست یا نخواست جزیی تر در این باره برایم توضیح دهد. امروز بعد از صبحانه وقت گذاشتم و نوشتم. من نظرات خودم را نوشتم و می دانستم که احتمالا مجید خواسته اش چیز دیگری است وقتی به او دادم و خواند گفت بخشی از سئوالش را جواب داده ام. من هم هیچگاه از او نپرسیدم که این نوشته را برای چه می خواهد.

بچه های تدارکات گردان زودتر از گردان وارد منطقه شده و در روستای خضرمستقر شده بودند. خضریان آمد و آدرس روستا را گرفت و رفت. این یکی دو روز تا خوب مستقر شوند من و حسن معتمد و محمدرضا شیخی و غلامعلی حویزی برایشان آب و غذا می بردیم.

یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۶۴

حسن معتمدی از روستای خضر برگشت و وسایل را بار تویوتا کردیم و ما هم به جمع بچه های گردان که همه آمده بودند ملحق شدیم. عصر باران شدیدی بارید بگونه ای که تمام زمین را گِل کرد و ما هم مجبور بودیم برای راه رفتن مسیری از سنگ و آجر ایجاد کنیم. ساعاتی بعد سرو کله مسعود شاحیدر پیدا شد. از مرخصی می آمد. اولش رفته بود چوئیبده و بعد هم به خضر آمده بود. سر تا پای مسعود خیس خیس شده بود. وقتی او را دیدم خنده ام گرفت و محمدرضا شیخی را صدا زدم و گفتم بیا ببین مسعود با چه وضعی آمده است. محمدرضا از اتاق که بیرون آمد او هم خنده اش گرفت. مسعود خیس و خسته و عرق ریزان نگاهمان کرد و اولش سعی کرد خنده اش را پنهان کند اما نتوانست و خودش هم خنده اش گرفت.

سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۶۴

حسن معتمدی و نبی هکوکی خط مقدم رفتند. اروند کنار خط مقدم ما بود. من و نبی پور هدایت هم کروکی منطقه را کشیدیم. بعد از ظهر سید جمشید برای نیروها سخنرانی کرد و نکاتی را تذکر داد.

بعد از مراسم سراغ بچه های مسجد کرناسیان رفتم. همه در یک منزل جمع بودند. با علیرضا خادم فقرا و محمود علی نژاد در حیاط منزل گرم صحبت بودیم که عراق کل منطقه خسروآباد را به توپ بست و یکی دو گلوله هم اطراف خضر اصابت کرد. ما به سمت اتاقها دویدیم و من خواستم گوشه ای پناه بگیرم که پایم به لبه تشت لباسشویی که همانجا افتاده بود خورد و تشت به پایم پیچید و کنترلم را از دست دادم و روی مچ دست چپم به زمین افتادم. مچم آنقدر درد گرفت که گلوله های توپ را فراموش کردم. تا شب صبر کردم اما نه تنها دردش ساکت نشد که ورم کرد. به بهداری گردان رفتم و برایم باند کشی بستند.

چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۶۴

نماز صبح را که خواندم محمدرضا شیخی رفت سویچ موتور خضریان را بگیرد تا به بهداری لشکر برویم. خضریان علت را پرسیده بود. خضریان وقتی قضیه را فهمید حسابی شاکی شده بود که چرا حواسمان را جمع نمی کنیم. به بیمارستان طالقانی آبادان رفتیم. از مچ دستم رادیولوژی گرفتند و بعد هم دکتر گفت مچ دستت ترک برداشته و باید گچ بگیریم. دقایقی مخالفت کردم و دنبال راههای دیگر بودم اما دکتر گفت غیر از این راهی نیست. دستم را گچ گرفتم و با اعصاب خراب به خضر برگشتیم. اورکتم را روی دستم انداخته بودم و وارد حیاط خانه شدم . حاجی محمد سعاده و حسین انجیری با مسعود شاحیدر سرگرم گفتگو بودند. حاجی محمد همینکه مرا دید پرسید چی شد. بغضم ترکید و گریه ام گرفت. لحظاتی بعد خضریان آمد و حال و روزم را که دید دلداری داد و محبت کرد. ساعتی بعد گوشه اتاق نشسته بودم که سید جمشید با خنده وارد شد و با همان اخلاق همیشگی روحیه داد. محمد دوستانی آمد و گفت شنیدم و ناراحت شدم. احمد آل کجباف آمد و گفت صدای گریه ات تا محل ما می آمد. آن روز دوستان خیلی محبت کردند. مسعود خشت چین خیلی شرمنده ام کرد. من آن چند روز در درونم با خودم جنگ داشتم.

یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۶۴

خبر درگذشت آیت الله قاضی را دادند. بچه های گردان دیوارهای خضر را سیاه پوش کردند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 10:1  توسط علیرضا  |